در امداد که برای انتقال مجاهد شهید فاطمه مسیح رفته بودم، بعد از دقایقی، آسیه را درحالیکه مجروح بود، از ماشین پیاده کردند. تمام تختهای اورژانس پر بود، و جایی نبود که آسیه را بخوابانند. او را روی زمین قرار دادم، و با او شروع به صحبت کردم. باورم نمیشد که تادقایقی پیش در كنارم بود و حالا بیهوش روی پایم خوابیده. چندین بار بهصورت او زدم، که به هوش آمد. خون زیادی ا ز پایش رفته بود و از ناحیه ران مورد اصابت گلوله قرارگرفته بود. آنقدر خون از بدنش رفته بود که تمام لباس هایش غرق خون بود.
نگاهی به من کرد و درخواست کرد که او را به پهلو کنم. ولی توان چرخاندن او را نداشتم. نفساش بالا نمیآمد. تمام وقت بهرغم درد زیاد، نمیدانم چرا اینقدر میخندید. یکی از پرستارها بالای سرش آمد که به او سرم وصل کند، ولی رگش پیدا نمیشد از شدت درد و بیتابی، دستانش را میکشید و آنژوکتها در دستش میشکست. به او گفتم آسیه مقاومت کن، تو میتونی، تو شاخص و الگوی مقاومت و ایستادگی بودی، بذار رگت رو پیدا کنن، دستات رو فشار بده، خیلی تلاش میکرد، ولی دیگر توان نداشت. هرازگاهی دوباره به هوش میآمد و میخندید. ۲ساعت تمام، بدون اینکه دکتری از میان انبوه مجروحان كه هردم به تعدادشان اضافه مىشد، فرصت كند بالای سر آسیه بیاید و درست او را معاینه كند، بر روی کف بیمارستان قرار داشت. كمى بعد ساعتاش را از دستش در آوردم، متوجه این کار شد، وبا صدایی آرام از من پرسید ساعت چند است؟ گفتم ۱۰ و ربع، و از فرط خوشحالی نمیدانستم چه کار کنم و فریاد زدم آسیه داره نگاه میکنه، به هوش اومده، بعد دوباره لبخندی زد و گفت: ببین من کی میروم، به بچهها بگو که من رفتم. و بعد از یک ربع در ساعت ۱۰۳۰ دستهایش یخ کرد، آسیه شهید شد….
آسیه رخشانی شاید همواره برایم بهعنوان یک خواهر کوچکتر بود و همیشه نسبت به او احساس بزرگی میکردم، چون وقتی به مبارزه آمد ۱۴ساله بود، ولی وقتی در دستانم پرکشید و بهشهادت رسید، من را بزرگ کرد و باعث شد که به دنیای جدیدی قدم بگذارم. هرچند داغ پرکشیدنش تا به ابد در دلم خواهد ماند، ولی وقتی رفت من را هم باخودش به اوج برد. از آنگونه رفتنها که آدمی را غرق در غرور و افتخار میکند و تازه انگار آسیه در من زنده شد.....ادامه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر